خواهش:
مى خواهم با تو باشم
حتى اگر پيشم نباشى
مى خواهم با تو باشم
حتى اگر به يادم نباشى
مى خواهم برايت بميرم
حتى اگر نبودنم يادت نيايد
مى خواهم از تو بگويم
حتى اگر نامم يادت نباشد
مى خواهم فرياد بزنم دوستت دارم
حتى اگر صدايم را نشنوى
مى خواهم بگويم بى تو قطره اى در درياى بى كرانم
حتى اگر به ياد دريا هم نباشى
مى خواهم برايت بگريم
حتى اگر معنى گريه ام را نفهمى
مى خواهم گرمى دستهايت را حس كنم
حتى اگر سرماى وجودم را نفهمى
مى خواهم در آرزوى تو باشم
حتى اگر در فكرم نباشى
مى خواهم براى نگاهت منتظر باشم
حتى اگر نگاهى نداشته باشى
مى خواهم منتظر صدايت باشم
حتى اگر صدايى نداشته باشى
مى خواهم بگويم بى تو هيچم
حتى اگر معنى هيچ بودن را ندانى
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:33  توسط ghazal
|
هميشه و همه جا هستى
فكر به تو تعطيل
شنيدم اگر بخواى ذهنتَُ خالى كنى بهتره چيزى رو كه نمى ذاره راحت باشى براى بعد با يه قلم رو يه تيكه كاغذ رهاش كنى.
اسم تو رو
ياد تو رو
حرفاى تو رو
همه رو يه گوشه اى نوشتم تا شايد چند لحظه اى بشه ازت جدا بشم.
اما نه نمى شه
آخه تو
آخه تو خود منى وجودمى از خودم كه نمىشه فرار كَُنم .به خودم كه نمى شه فكر نكَُنم.
هر كارى كنم چه فكر كنم چه نكنم
جه سعى كنم چه نكنم
نمى تونم بهت فكر نكنم.
نمى تونم بگم بَُرو تا هر وقت تونستم صدات كنم.
اونقدر مهربونى كه مى دونم بهت بگم خودت مى رى.
ولى عزيزم مشكل از منه
آخه اونقدر با مهربونيات خو گرفتم كه ديگه نبودنت نبودمه.
نشنيدن صداى تو بزرگترين عذابمه.
حالا خوبه اينا همش فكر توه
اگه خودت اينجا بودى...
مى دونى اين كه ميگن تو اين زمونه عشق ديگه پيدا نمى شه
مى گن همه عشقا هوسه
زود گذره.
پس چرا اين هوس مقدست منو رها نمى كنه ؟؟؟
پس چرا اين همه سال اين هوست از فكرَُ ذهنم نمى ره؟؟؟
يعنى اين قصه ى عشق يا هوست نمى خواد براى چند لحظه اى هم كه شده منو ز يادت جدا كنه؟؟؟
يا كم كم ثانيه اى منو ز غم دوريت رها كنه؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:32  توسط ghazal
|
اگر
اگر دوباره از نو متولد شوم.
اگر دوباره مجال زندگى يابم.
اگر حال و روز كنونى ام را مى دانستم.
باز هم تك تك ثانيه هاى عمرم را پيشكش ثانيه اى غرق شدن در درياى مواج نگاهت مى كردم.
آرى. نميدانى چه زيباست
اميد به تو رسيدن
اميد تو را بوييدن
تو را در آغوش كشيدن
به وسعت آسمان آبى بيكران گريستن.
حال كه مى دانم ديگر آن قايق زيباى وجودت تك ثانيه اى در اقيانوس چشمانم چشمك نمى زند.
حال كه مى دانم هرگز به هم نمى رسيم
عاشقانه اعتراف مى كنم در همان نگاه اول چشمانت با شجاعت تمام غم جدايى را ضجه مى زد ولى افسوس كه در خود حتى جرِات پذيرفتن حقايق را نمى ديدم.افسوس
و حالا نه قدرت فراموش كردنت و نه جسارت بى گناه محكئم به جدايى كردنت در من نيست.
من مانده ام و كوهى استوار از خاطراتت كه حتى با تك خاطره اى از آن مى توان عمرى عاشقانه زندگى كرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:31  توسط ghazal
|
پرستش:
اگر دريا بودم در اعماق آبهايم نگاهت مى داشتم.
اگر جنگل بودم در تنه ى درختهايم اسيرت مى كردم.
اگر كوهى بودم در غارى از تنم زندانى ات مى كردم.
اگر گلى بودم در كنج گلبرگ هايم محافظتت را مى كردم.
اگر زنبورى بودم در كندوى عسلم از تو شيرينم مراقبت مى كردم.
اگر خانه اى بودم در يكى از زيبا ترين اتاقهايم خدمتت را مى كردم.
اگر پرنده اى بودم در لانه ام برايت غذا مى آوردم.
حال كه هيچكدام از اينها نيستم فقط مى توانم تجسمى از تو را در ذهنم پرستش كنم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:29  توسط ghazal
|
اگه بي گناهيُ محكوم به گناه
اگه دلتنگي از دنياي پر ريا
زندگيت تباهِ
خستگيُ آهِ
نظرت به زندگي
بسته به نگاهِ
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:27  توسط ghazal
|
سلام
من شعرهایی دارم که دوست دارم نظر همه را در مورد ان بدانم.امیدوارم وبلاگ خوبی را شروع کنم.با تشکر
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 5:43  توسط ghazal
|